من از روزهای دور آمده ام

.

.

روزگاری اینجا  را خلوتی میدیدم برای واگویه هایم

برای نوشتن...که گمشده این روزهای من است

روزهای زیادی گذشته از آخرین حضورم

و حالا من در دهه سوم زندگیم هستم

مادر دو پسر شیرین زبان و بازیگوش

با دیدن نوشته های پیشینم دلم گرفت...چقدر دلم برای حال و هوای ان روزهایم تنگ شده

و چقدر دلتنگ عمری هستم که در حال گذر است...

روزهای جوانیم ...

 

راستی... چند روز دیگر اربعین است  ؛

 

جارو برقی

 

در خانه ما چند وقتی است از جارو برقی استفاده کمتری میشه.مهم ترین دلیلش هم ترس عجیب و غریب پسرکمون از این وسیله بی آزار ولی پر سرو صداست!

به محض روشن شدنش گریه و جبغ و هوارش بلند میشه.و خلاصه پروژه تمیز کردن منزل گاهی چندین هفته به تعویق می افته!

باید وقتی پیدا بشه که آقازاده یا خواب باشند یا کسی نگهشون داره و صدای جاروبرقی به گوششون نرسه که ما مشغول به نظافت و جارو کشیدن بشیم.البته این ترس مزمن غیر از جارو برقی شامل دستگاه موزر ، سشوار ، چرخ گوشت ، مخلوط کن ، آسیاب و امثالهم هم میشه!دیگه نتیجه گیری با خودتون که رسما در خانه ما از این وسایل چقدر استفاده میشه!

اونوقت پسرک دسته گل ما در راستای کمک به مامان عزیزش و قدردانی ازینکه کمتر از جاروبرقی استفاده میکنه ، شخصا وارد عمل میشه و دقیقا مشابه جارو برقی رفتار میکنه!با چشمان تیزبینش هدف رو دنبال میکنه و در یک چشم بهم زدنی اون رو روانه دهانش میکنه و ... نوش جان !!!

این هدف حتی میتونه یک مورچه بیچاره باشه که در راه برگشت به منزل توسط پسرک ما مفقود میشه و ... روحش شاد و یادش گرامی باد!

همچین پسری داریم ما ...

 

 

 

این روزهای ما...

 

انقدر این روزها سرم با پسرک ۱۱ ماهه ام گرم است که کلا یادم رفته چیزی به نام وبلاگ وجود دارد!!!

سفرنامه کربلا هم که قرار بود قسمتهای بعدی اش نوشته شود در حالت تعلیق!!! باقی مانده...مثل همان ۲۰٪ اورانیومی که رسما تعلیق شد رفت پی کارش !

محمد صالحمان حسابی آقا شده برای خودش.انقدر در رفتارش تغییرات بزرگی بوجود اومده که نوشتنش از دستم در رفته.از کلمات بامزه ای که کنار هم ردیف میکند و دائما در حال سخنرانی است گرفته تا بالاخره ۴ دست و پا رفتن و از سرو کولمان بالا رفتن و ... البته دهانی که همچنااااااان بی دندون است :)

یک ماهی به تولدش مانده و من حسابی مشغول مهیا کردن برگزاری جشن تولد یک سالگی گل پسرم هستم...

و دائم در افکار خودم غوطه ورم که ۱ سالی که گذشت من چقدر بزرگ شدم؟

چقدر رشد کردم؟

مادر شدنم نفعی به حال و روز پریشانم داشت؟ یا ...        الله اعلم

 

 

کربلا نوشت -1

 

 

به یاد چایی شیرین کربلایی ها


لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد ...

 

 

 

پ.ن :

انقدر از این سفر شیرین و به یاد ماندنی خاطره دارم که اگر عمری باقی باشد ، ثبتشان میکنم.

اما حلاوت این چایهای شیرین انقدر زیاد است که دلم نیامد درباره اش ننویسم.

این استکانهای کمر باریک و تا نیمه شکر که در تمام مسیر پیاده روی و ورودی کربلا و داخل شهر به زائران تعارف میشد نوستالژی همه  زائران اربعین است.

اینجاست که فکر بهداشتی نبودن  و این چیزها رو از سر بیرون میکنی و در استقبال عراقیها که بلند داد میزنند:

هلــــة بیکــــــــــــــــم ... شااااااااای زایر

جلو میروی و یکی از این استکان های کمر باریک داغ را دست میگیری و با قاشق شکرش را هم میزنی.بسم الله میگویی و ...

خستگی از تنت در می آید...

 

 

 

 

 

 

لب های من عسل شده از گفتن " حســـین "

آقا  چقدر نامِ شما مزه می دهد

بعد از دو روز راه ... عمودِ هزار و صد

رفتن به عشقِ کرب و بلا مزه می دهد

پایِ پیاده ... فاصله آخرین عمود ...

تشنه ، گرسنه ، سعی صفا مزه می دهد

چایی تا کمر شکر و قهوه هایِ تلخ

در این مسیر ... تاولِ پا ... مزه می دهد

 

 

                           نائب الزیاره همه دوستان بودیم اگر قبول افتد...

 

 

هلة بیکم ...

 

وقتی همه چیز دست به دست هم می دهد که راهی شوی ... بهانه ای برای ماندن نداری

حتی اگر طفل ۹ ماهه داشته باشی

عقلت بگوید آن همه شلوغی و ازدحام و آلودگی هوا شاید به طفل کوچکت آسیبی بزند...سختی راه...سرما...

اما  وقتی دلت بگوید بهای همه اینها زیارت حرم "ارباب" است ... دلت بی قرار میشود

 اربعین است و  کربلا...

 اربعین است و موکب ها و پاهای پیاده و سر و روی خاکی و خسته زائران که به عشق یک سلام ... راهی میشوند...

دلم بی قرار است...

بی قرار روزهایی که در پیشند...

تا چشمم به حرم نیفتد باور نمیکنم دعوت شده ام...

میروم شاید گوش دلم بشنود  : هلة بیکم یا زواری

 

 

* تماشای کلیپ رو از دست ندین ...

 

 

 

جاذبه خاک به ماندن مي­خواند وآن عهدباطني به رفتن،

عقل به ماندن مي­خواند و عشق به رفتن...

واين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان در آوارگي وحيرت ميان عقل و عشق معنا شود.

 

 

این جمله سید مرتضی آوینی وصف حال این روزهای من است که در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق مانده ام ...

که بروم یا بمانم ...

 

ای که مرا خوانده ای                      راه نشانم بده ...........

 

 

سنگک خاشخاشی

 

 

عاشــــــــــــق نانِ سنگک است! ( شین را با تشدید بخوانید)

یعنی اگه صبحانه و ناهارانه و شامانه و میان وعده فقط نون سنگک به گل پسر بدیم باز هم وقتی سر سفره ببینه

از خود بیخود میشه !

این علاقه تا جاییست که وقتی نون رو میخوره اگر تکه هایی به اندازه مورچه روی زمین ریخته باشه با اون دستای خوردنیش دونه دونه جمع میکنه و تو دهان مبارکش میذاره.

یه همچین دسته گلی دارم من.

 

پ.ن ۱: پسرم میدونه خدا اسراف کاران رو دوست نداره.اصلا اهل بریز و بپاش نیست.

پ.ن ۲ : احتمالا در آینده ای نزدیک باید با یکی از نانواییها قرار داد ببندیم که به محض تموم شدن با پیک برامون نون سنگک بفرستن.

پ.ن ۳ :فکر کنم وقتی کمی بزرگتر بشه و در مورد شغل آیندش ازش سوال کنیم میگه میخوام نانوا بشم

 

 

 

محمدصالحم ، اشک امانم را بریده مادر ...

از عصر که شنیدم محمدحسنِ ۶ ماهه خوابیده و دیگر بیدار نشده ... هر لحظه دلم را جای مادرش میگذارم و بغض گلویم را می فشارد ...

امشب به جای اینکه در آغوشِ گرم مادر بخوابد ...در میان خروارها خاک ...

 

تصور خنده های شیرینش دلم را آتش میزند. بابا هم دلش پیش بابای محمدحسن است...دائم به تو خیره میشود و غصه میخورد برای رفیقش ...

 

 

خدایا دلِ بیتاب مادر و پدرش را آرامش بده ...

 

 

مقایسه ممنوع!

 

یک مادر خوب مادریست که در هیچ شرایطی دلبندش را با کودک دیگری مقایسه نکند.

همه بچه ها تواناییهای بالقوه و بالفعلی دارند که در مراحل مختلف از آن گذر می کنند.

همه بچه ها دندان در می آورند.همه بچه ها مینشینند و راه می افتند و حرف میزنند و ...

به قول قدیمی تر ها : دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!

البته به این مطلب هم واقفم که تاخیر در هریک از این موارد نیازمند تمرین و ممارست و مشورت با پزشک کودک است.

ولی امان از برچسب های مختلفی که اطرافیان خیلی راحت روی بچه ها میزنند!

کاش یاد بگیریم همه تواناییهای بچه ها رو تحسین کنیم و شخصیت اونها رو براحتی زیر سوال نبریم ...

 

                                                      امضا : مادرِ پسرکی که نه سینه خیز رفت و نه چهار دست و پا !!!